مونلی


گذشت...

مرگ لحظه های بی تاب را می شنوی؟ مرگ لحظه های بیخواب را؟ نوای مه آلود رقص پای سردابهای فراموشی را؟

 می بینی رمق چگونه از دستان پرتلاش دیروزهای ما می رود و ما نگاهش می کنیم؟زندگی دیگر از گودالهای خاطره سر نمی کشد و بوی تسلیم از هوا فراز می آید بر گردنهای  فرود آمده. احساس لحظه ها می میرد نهفته و غمگین. صدای قدم های شانه به شانه ما  خشک می شود زیر باران. لبخند های تو مات به عقربه های زمان می ماند .تو می روی در امتداد مسیرها ی با رانی سراب را سر می کشی. به قلب احساس اندکت فرمان ایست می دهی و به قلب اندوه های بی تابی. زمان خسته است می شنوی؟

پس چرا  دستهای سنگین این  زنجیر  نمی شکافند از هم. فرصت  پنجره ها را بسته اند ومهلت تکیه کردن در تعهد های تو چین می خورد بر پیشانی من.


مهشید

دل تنگ

به که اعتماد کنم تا اشکهای دلتنگی ام را محرم باشد کجاست آنکه تو را در من بشنود و بخواند حرفهای دلتنگ مرا از خطوط پیچیده ی انگشتان سرنوشت من.

کجاست تکیه گاه عظیم باور های من؟ تا فرو ریزم بر آغوش باز دستهایش؟

 چه کسی انبوه عشق های تو را ویران می کند تا رها در آبهای شور اشک سرگردان شوی؟ چه کسی می شنود مرا؟ آنکه تو را سایه می کند و آنکه مرا دیواری دست و پا بسته ؟

 من تو را می شنوم دستهایت پرنده ها را لانه می دهد و چشمهایت پرواز می کند . کجاست آنجا ؟آنجا که ستایش هست و ثمر. لحظه های گرانی که خوابهای سنگین   می بردت از خود. آنجا که من می خندد و نگاهت می کند. آنجا که دیروز فرود می آید در  سایه های فردا .


مهشید

دريا

هر کجا که باشم برایم یکسان است وقتی دریا! تو نیستی چه فرقی می کند زنده و مرده بودنم؟ باد تند بوزد یا آرام درختها بشکفند یا برگهایشان بخشکد و زیر خاک مدفون باشد. بگو دریا من مرغ دریایی توام که موج های بلند بی پایان تو می بردم بالا و پایین . ماهی توام که بدون تو می میرم .دریای من چه فرقی می کند بگو ؟  من بگویم چگونه بی تو بی خود می شوم و با تو یا نگویم و اشکهای سکوت را چکه چکه با گیسوان  سوگوار رود به دستهای آبی بی انتهایت بریزم؟ ای کاش می توانستم خورشید باشم  آتش می گرفتم و تو بر من شیفته می شدی بی ریا و بی دریغ دریا! بر من می باریدی .ای کاش ابرها می رفتند و من خورشیدت بودم ای کاش می توانستم خورشیدت باشم دریا! نگاه کن نهال ویران دستهای عشق را چگونه اعتراف می کند تو را و چه نجیبانه در تو می میرد دریا نگاه کن پرم از تو ! ببین قلبم می تپد با تو و زاده می شود نور در چشمانش چنین بی تاب و چون برده ای فراموش ! دریا آه دریای من دستان سنگین موج زمان از من می گذرد مرا می برد و فریاد رویا هایم را در هم می شکند! مرگ پایان هر نبودنی ست و تو پایان من! دریا بی تو نمی خواهم نبودنم را  روی سنگ بنو یسند و مرا تا ابد به دستان  باد  بسپارند دریا پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگو هر چه که باشد .از خاک و باد می ترسم از ماسه و نسیم.آه دریا چیزی بگو که من امروز می میرم و دیگر زنده نخواهم شد!
مهشید