مونلی


خيره در آينه

مات تنهایی می شوم

حوضچه خالی اکنونم پر می شود از اشکها و تصویرها

ماهی ها می رقصند شاد

          اما خاموش

برگهای پاییز می پوشاند مرا

رهگذر می آید

     روی برگهای زرد و نزار تنهایی اش پا می گذارد

تمنای ماندن با من نبود

                 با برگ نبود

          با رهگذر نبود

آب می شود خاطرات

می چکد از چشم داغ حسرتها

فراموشی می رسد

می ستایمش 

.

.

.

.

رهگذر بر می گردد

 ماهی ها می رقصند 

دستان  من با بهار جوانه می زند

آنچه می خواستم

                          رها پرواز می کند و نگاهش می کنم


مهشید