مونلی


 

دلم در نمناکی اندوه چون شبی لبریز از نخوابیدن

پشت پنجره های غبار گرفته اش

چون نگاه لاک پشتی افسرده که هیچ نمی گوید

در گوش ادم و هیچ از خواستن نمی گوید

و هیچ از رفتن و هیچ از ماندن

حتی اگر با چرخهای سنگین قطار از رویش رد شوند

حتی اگر با لگد پرتابش کنند در اب

حتی اگر با دست برش دارند و لاکش را نوازش کنند

هیچ نمی گوید هیچ نمی بیند هیچ صدایش در نمی اید...

دلم چون صدای پرواز قاصدکها که خیلی وقت است نشنیدم

و هیچ وقت نفهمیدم صدای رفتن بود یا برگشتن

دلم  دلم در راههای دور در تپش های نزدیک

در قله های گرم در ابهای سرد

چون سیلاب خاموشی که نیمه شب بیدار می شود

و تا صبح یک بند گریه می کند

مثل راههای کوتاهتر که درختی بلند رو یش دراز به دراز افتاده 

مثل رودخانه ای کوچک که سنگی بزرگ گلو یش را بسته

مثل مورچه ای که لای کتاب بسته جا مانده است

و هیچ کس نمی داند یکهو کجا غیبش زد

و مثل خانه ای که هیچ کس خم نشد کلیدش را از زیر پا دری بردارد

و مثل دیواری که هیچ کس از ان بالا نرفت

و هیچ کس انطرفش را ندید 

و مثل دل کبوتری که در صبح تاریک پائیز می گیرد

گرفته است  


مهشید