مونلی


گذشت...

مرگ لحظه های بی تاب را می شنوی؟ مرگ لحظه های بیخواب را؟ نوای مه آلود رقص پای سردابهای فراموشی را؟

 می بینی رمق چگونه از دستان پرتلاش دیروزهای ما می رود و ما نگاهش می کنیم؟زندگی دیگر از گودالهای خاطره سر نمی کشد و بوی تسلیم از هوا فراز می آید بر گردنهای  فرود آمده. احساس لحظه ها می میرد نهفته و غمگین. صدای قدم های شانه به شانه ما  خشک می شود زیر باران. لبخند های تو مات به عقربه های زمان می ماند .تو می روی در امتداد مسیرها ی با رانی سراب را سر می کشی. به قلب احساس اندکت فرمان ایست می دهی و به قلب اندوه های بی تابی. زمان خسته است می شنوی؟

پس چرا  دستهای سنگین این  زنجیر  نمی شکافند از هم. فرصت  پنجره ها را بسته اند ومهلت تکیه کردن در تعهد های تو چین می خورد بر پیشانی من.


مهشید