می خواهم آب شوم...

می خواهم آب شوم در گستره افق آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز می شود...

پا بر شنزار دریای طوفانی دل در آغوش آبی ابرهای آسمانی. راه می برم تن را و روحم  لنگر می اندازد بر دوش سنگهای زمینی...

مرگ با من هم قدم می آید دست بر شانه اش می گذارم

من نشسته ام. هرچه بیشتر به سویش می روم از من دور تر می شود

او می ترسد و من غمگینم او کوچک است و من کودک....

زخم میزند بر خود بی آنکه ببیند خونش از رگهای من می چکد بیرون

تنهاست و فکر می کنم مرا دارد اما من...خود  تنها هستم .

 با هر اشک هزاران او می چکم  آب می شوم و او دست بر نمی دارد از گریستن.

  بی او صادقانه حلقه های تصمیم را محکم می کند که این زندگی را کوتاه خواهد کرد.

او کوچک است و تنها و گریان و من دیگر  توان آن  ندارم بنشینم و مروارید  اشکهایش را یک به یک بشمارم که می افتد بر زمین و می شکند ...  

/ 0 نظر / 17 بازدید